تبليغاتX
هذیونهای پسری ازسیاره زمین
"اللَّهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ"


در هر صورت با صورتي صورتي، صورت همه طرفداران پلنگ صورتي رو به صورت رنگ صورتي، صورت كن.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:50  توسط محمدرضا   | 



انتخاب؟!!

اين ديگه چه جورشه؟!

غريب و بدبين به اسامي جديد

بي اعتماد و خسته به اسامي آشنا

چيزي شبيه به تهوع.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:56  توسط محمدرضا   | 


چطور ميشه تشكر كرد؟!

چطور ميشه از اين همه زحمت قدرداني كرد؟!

از شهرداري...

از اداره آب و فاضلاب...

روزاي باروني تهران  و آبگرفتگي و سيلاب تو خيابوناي شهر...

منو ياده خاطرات سفر به ونيز ميندازه...

چقدر شبيه...

چقدر زيبا...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 1:28  توسط محمدرضا   | 


اگه يه زن به شوهرش خيانت كنه

سنگسارش مي‌كنن...

اما اگه يه مرد به زنش خيانت كنه 

به زنش ميگن: كوتاهي از تو بوده، بيشتر به شوهرت برس.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:51  توسط محمدرضا   | 


رفتار يه مرد مهمه نه اسمش.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 0:25  توسط محمدرضا   | 



- بدي؟ يا بدگو داري؟!!

+ بدگو دارم...

- پس بدِ عالمي.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 22:13  توسط محمدرضا   | 

 

از سوء استفاده هائي كه ديگرون  از سادگيش ميكردن واقعا" خسته  بود  

يه روز صبح زود كه بيدار شد تصميمش رو گرفت

كه از امروز به بعد بجاي اين همه سادگي،راه راه باشه

به همين سادگي، راه راه شد.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 23:35  توسط محمدرضا   | 


وقتي كه توي نقطه كور قرار گرفته بود

وقتي به قبض تلفن همراهش نگاه ميكرد

وقتي بخاطر مسائل مثلا" امنيتي پيامكاش"failed"ميشدن

وقتي متوجه شد تمام مكالماتش شنود ميشن و...

باور كرد كه بايد قدر رابطه اي رو بدونه كه 

هيچ كجاش نقطه كور معنا نداره

باعث ميشه احساس آرامش و امنيت بيشتري كنه

هيچكسي جز خودش و دوستش حرفاشو  نميشنوه

نه تنها براش هزينه اي نداره كه حتي باعث بركت و موفقيت تو زندگيش هم ميشه و...

هميشه دوست دارم خدا.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 0:39  توسط محمدرضا   | 



دنيا عوض شده

و آدماش عوضي.


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 23:50  توسط محمدرضا   | 


كاش هيچوقت فراموش نكنيم 

كه قديمي فقط خداست.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 0:12  توسط محمدرضا   | 


اون روزا وقتي بچگيم پررنگتر بود

گاهي به مردن فكر ميكردم و ميترسيدم

اين روزا كه كمي بچگيم كمرنگتر شده

گاهي به زندگي فكر ميكنم و خيلي ميترسم.


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:55  توسط محمدرضا   | 


تو منو نگهدار

من تو رو نگه ميدارم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 0:7  توسط محمدرضا   | 


گاه چه حس شديد حسادتي دارم

به پسري كه مادرزاد گنگ بدنيا اومده

چه خوب كه خيالش از زبونش راحته...

گاه حس ميكنم كه زياد حرف ميزنم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:24  توسط محمدرضا   | 


هواپيماي بدون سرنشين

شايد...

اسب چوبي تروآ.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 23:47  توسط محمدرضا   | 



_واي تو چرا اينقدر پف كردي؟!!! چي شده؟!!

+تو آب نمك بودم...

_منظورت چيه؟!

+يعني تازه فهميدم اينهمه دوستت دارم رو ازش شنيدم تا اون بتونه راحت انتخاب كنه.

_يعني كس ديگه اي رو انتخاب كرد؟!

+هرجور دوست داري برداشت كن الان فقط اينو مطمئنم كه "دوستت دارم" يعني لطفا" توهم باش تا با امنيت انتخاب كنم.


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:47  توسط محمدرضا   | 



ميگن پائيز فصل پژمردن و ريزش و خزان...

اما پائيز براي من هميشه فصل شكفتن 

فصل شكفتن تمام بغضهاي سه فصل قبل.



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 23:41  توسط محمدرضا   | 



در پي اجراي برنامه ي جديد آموزش شنا براي دانش آموزان سوم ابتدائي

در روزهاي پر بركت نزول باران

والدين و ديگر شهروندان كودكان نيز در آبگرفتگي معابر

شناي كرال پشت و قورباغه تمرين كردند.


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 21:42  توسط محمدرضا   | 


اسمت رو تغيير ميدي تا خاص بشي

غافل از اينكه تو بايد به اسمت شخصيت بدي نه اون به تو.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 0:3  توسط محمدرضا   | 



خسته ام از اين همه مرز

از اين همه حصار

خسته تر از هميشه...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:49  توسط محمدرضا   | 




اينهمه غيبت كرديم و گوشت برادر مرده خورديم...

اين بار سه بار غيبت كافي بود تا اين درس هم حذف بشه.



+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 0:25  توسط محمدرضا   | 




+ چرا اينقدر ناراحتي؟! شما 2ماهم از آشنائيتون نميگذشت؟!!

_ تو نميدوني من ديگه هيچوقت كسي رو شبيه اون پيدا نميكنم...

+ چرا؟ تو اين 2ماه چي ديدي كه اينجوري ميگي؟!

_ من وقتي استرس دارم كف دستام عرق ميكنن

_ من شبا وقتي ميخوابم حتما" بايد رومو بندازم

_ من عاشق لامبورگيني و سرعتم

_ من شلوار جين تيره دوست دارم...

+ خوب كه چي؟! چه ربطي داره؟!

_ باورت نميشه اونم اينجوري بود...

+ ...!!!!!؟

(بخدا جدي ميگفت!!!!!!!!)


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 0:45  توسط محمدرضا   | 



داشتم به اين فكر ميكردم

كه اگه يه روز صبح از خواب بيدار بشم و ببينم

همه موهاي سرم ريخته و تاس شدم

چه حالي ميشم؟!!

اينو مطمئنم براي مطالعه روزنامه و مجله هاي آرايشگاه

موقع انتظار رسيدن نوبتم خيلي  دلم تنگ ميشه خيلي.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 22:38  توسط محمدرضا   | 


توي روابط  احساسي

يكي خوب با كلمات بازي ميكنه

يكي هم خوب با كلمات بازي ميده.


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 23:17  توسط محمدرضا   | 


 حدودا" ده سال پيش اينجا يه مغازه پيتزا فروشي و نزديك به هفت هشت تا كارگر داشت

رفت آلمان اقامت گرفت الانم اونجا تو يه پيتزا فروشي كارگري ميكنه

بعد از ده سال برگشته ايران ازدواج كنه و اين بار با همسرش برگرده آلمان

جالب بود كه توي مهموني همه تلاش ميكردن نظرش رو به خودشون جلب كنن.



+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 20:39  توسط محمدرضا   | 




خوب كه فكر ميكنم نميفهمم

دليل اين همه  پيگرد و حبس و تبعيد و شكنجه...

تنها براي ابراز عقيده.


+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:38  توسط محمدرضا   |